چند شب قبل کیانا امد وگفت امشب با شما می خوابم.و چون خسته بود روی مبل دراز کشید چیزی نگذشت که صدای امیر وسحر از راهرو شنیده شد خود را به خواب زد وگفت:به بابام بگو کیانا خوابیده وسنگین است کمرت درد می گیرد بالا نبرش.دلقکدلقک

فردای انروز چند دوست مهمانم بودند ونوه دوستم مهتاب هم آمد .ما دوتا زیرپایی در خانه داریم که روی یکی از انها مهتاب نشسته بود کیانا به محض ورود مهتاب را کنار زد وخودش روی ان نشست.واو را زد مهتاب هم با پا چند ضربه به کیانا زد که کیانا از رو نرفت وسنگرش را حفظ کرد.دراین موقع من زیر پایی دیگر را برای مهتاب آوردم که کیانا خانم انرا هم زیر پایش قرار داد.خندهخندهخندهونتیجه اینکه فرشته جون مهتاب را که گریه می کرد به خانه برد.

/ 4 نظر / 24 بازدید
آزاد

سلام دوست گرامی ، با یک مطلب جدید پیرامون تبلیغات درج شده در فیس بوک به روز هستم . اگر فرصت داشتیم خوشحال می شوم یک سری بزنید . پیروز و سربلند باشید ،

ننه نارگلی و نگار

سلام مامان بتول دلم برای کیانای شیطون بلا تنگ شده از طرف من ببوسینش[قلب] من فکر نمی کردم دیگه بتونه مهتاب وروجکو از رو ببره[تعجب]

مامان دیبا و پرند

سلام خاله خانوم چه می کنه این کیانا خانوم.[قهقهه]

مامان دیبا و پرند

سلام خاله خانوم روزتون مبارک. سایه تون 120 سال بعد از این بالای سر بچه ها باشه.[قلب]