Lilypie Third Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers  
 
 
چند کلمه درباره ی کیانا و کوروش
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳  

کیانای عزیزم بچه بسیار خونگرم ومهربانیست که خوشبختانه یا متاسفانه زود صاحب یک برادر شد. خوشبختانه از این جهت که با هم بزرگ می شوند و یار و دوست خوبی برای هم میشوند ومتاسفانه اینکه چون بچه کوچکتر از او هست سطح توقع دیگران بیشتر است : "تو بزرگتری! "

دختر گلم زود به مهد کودک رفت واز اول که زبان باز کرد کلمات را درست ادا کرد که مرهون درست صحبت کردن مادرش سحربا اوست.
 وقتی از مهد می اید و در هال مرا می زند ومرا می بیند میگوید چه خبرا ؟ !!! ومن عاشق این جمله اش هستم.
کیانا هر وقت روز که پایین بیاید می گوید برویم تخت شمیم (مقصود اتاق مهمان )و کتاب بخوانیم .وهروقت که به دستشوئی می رود بالای کمد زیر ان می رود وباید دستهایش را صابون بزند (ابته هم با مایع هم با صابون) وبا مسواکی که برایش تهیه کردم دندانهایش را مسواک کند ومن هم باید با هاش همراهی کنم (توفیق اجباری).چون اینجا می تواند اب بازی کند و لباسش را خیس کند.

اما کوروش عزیزم : (ناگفته نماند که من دختر دوستم) با یک هفته ای که ازش نگهداری کردم (بعلت مسافرت سحر )آنچنان مرا شیفته خودش کرده که واقعا دلم برایش تنگ می شود البته جلوی  کیانا سعی می کنم که بی تفاوت باشم که کورش نمی گذارد ادامه پیدا کند .کورش مثل خمیر نرم و  لطیف است غذا خوردن ،خوابیدن ،وحتی بازی کردنش هم بی سروصداست فقط وقتی سراغ گلدانها میرود یا از اشیائ مختلف می گیرد ومی ایستد باید مراقبش باشیم.