Lilypie Third Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers  
 
 
 
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦  

چند شب قبل کیانا امد وگفت امشب با شما می خوابم.و چون خسته بود روی مبل دراز کشید چیزی نگذشت که صدای امیر وسحر از راهرو شنیده شد خود را به خواب زد وگفت:به بابام بگو کیانا خوابیده وسنگین است کمرت درد می گیرد بالا نبرش.دلقکدلقک

فردای انروز چند دوست مهمانم بودند ونوه دوستم مهتاب هم آمد .ما دوتا زیرپایی در خانه داریم که روی یکی از انها مهتاب نشسته بود کیانا به محض ورود مهتاب را کنار زد وخودش روی ان نشست.واو را زد مهتاب هم با پا چند ضربه به کیانا زد که کیانا از رو نرفت وسنگرش را حفظ کرد.دراین موقع من زیر پایی دیگر را برای مهتاب آوردم که کیانا خانم انرا هم زیر پایش قرار داد.خندهخندهخندهونتیجه اینکه فرشته جون مهتاب را که گریه می کرد به خانه برد.



 
شوق دیدار
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤  

نیشخندتقریبا ١٠ روزی بود که کیانا را درست ندیده بودم زیرا مدتی تهران بودم  ودید وبازدید عید هم انجام نشده بود.فقط موقع رفتن یا برگشتن از مهد مدتی کوتاه بچه ها را می دیدم.

ه امروز صبح کیانا از پاسیو صدایم کرد ، جوابش را دادم وبرای اب دادن به گلها به حیاط رفته بودم که صدای اش را شنیدم فهمیدم پایین امده وچون خمه جا را گشته مرا ندیده گریه کرده.با هم به حیاط رفتیم وکلی صفا کردیم.

عصر از مهد هردو مستقیما نزدم آمدند وکیانا شیرینکاری بسیار کرد ولی کورش ساکت وارام بود وهر چیزی که کیانا ازش می گرفت سراغ کار دیگری می رفت.چشمکچشمک

به هر صورت وقتی به بهانه ای بالا رفت به پیاده روی رفتم ولی به محض برگشتن باز هم کیانا خانم امدند وگفتند کجا بودی؟ نانی را که خریده  بودم نشان دادم انوقت برای تشکر شروع به بوسیدنم کرد و نان وکره خورد وقول داد شب پیشم بخوابد گفت قصه موش دم بریده می گویی؟ولی پس از ساعتی بالا رفت که توانستم بنویسم.