Lilypie Third Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers  
 
 
سرکشی
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٤  

       روز پنجشنبه نوشین و شمیم همراه دوستشان آقای مختاری نویسنده و فیلمساز قزوین آمده بودند . طبق معمول بچه ها آمدند کورش روی کول شمیم و کیانا کول نوشین سوار شدند و اجازه صحبت کردن به کسی را ندادند. من هم متاسفانه پا درد داشتم و نوشین سعی می کرد کمک کند ولی زهی خیال باطل.

   با بزرگ شدن بچه ها کنترلشان از دستم خارج شده البته هر کدام به تنهایی آرام وسر براه ترند نکته جالب اینکه هر چه کیانا میگه کورش بدون چون وچرا اجرا می کنه بدین ترتیب  خواسته های غیر معقولش  را انجام میده و

      کورش طبق گفته اش می خواهد ماشینی بخرد من و خودش جلو بشینیم و مامان و باباش عبق .دایما از تفنگ صحبت می کند و کشتن کسانی که اذیت می کنند و شکار حیوانات.

   باید خیاطی را دور از چشم کیانا انجام دهم زیرا در همه کاری دخالت می کنه و خطرناکه  .یک بار موقع خیاطی پاشو روی پدال گذاشت و خطر بزرگی ازم گذشت و تازه گله داره که به من خیاطی یاد نمی دی

     



 
 
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٩  



 
 
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٩  

دوسشون دارم



 
مادر بزرگ تنبل
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٤  

مدتی است که تنبل شده ام وننوشته ام کیانا و کورش بزرگتر شده اند .

   خوشبختانه مهد تعطیل شده ودر خانه با دنیا که خانم خوبیست می مانند همچنان کورش به محض کوچکترین خطا از کیانا کتک می خورد.

   حالا چون ماه رمضان است کمتر اجازه آمدن به خانه مادر بزرگ را دارند ولی به خاطر جوجه هایی که در حیاط است خود را می رسانند وهر روز کیانا به محض امدن می گوید می خواهم اینجا بخوابم البته به محض روشن شدن چراغ در سحر بیدار می شود و اذیت می کند.در طول روز هم می گوید بیا با هم غذا بخوریم.



 
دلم تنگ شده
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥  

چند روزی با رامین و خانواده به مسافرت رفته بودم.کیانا از این موضوع ناراحت شده وگفته که باز هم مامان بتول شب خونه نیامده ؟چکار کنیمنگران؟نگران

    امروز با دیدنم خیلی خوشحال شد مخصوصا وقتی سوقاتی دید.بعد از کمی فکر گفت :خوب دلم خیلی تنگ شده بود کجا رفتی؟

کورش بتازگی بدون کیانا طاقت نمیاره و به دنبالش میاد وعلاقه زیادی به شعر خواندن دارد وقتی می خوانم اهنگش را می زند.

این چند روز با نارگل و نگار بسیار خوش گذشت با اینکه رامین را به خاطر نمایشگاه فقط سر صبحانه می دیدم .نگار زود با دیگران رابطه برقرارو مورد توجه دیگران قرار می گیرد وناخوداگاه به طرفش کشیده می شویم  خداییش به نارگل سخت میگذرد.



 
یاد گرفتن فحش جدید
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱  

با سلام واینکه مادر بزرگ تنبلی در نوشتن هستم .راستش را بخواهید چون حرفها وکارهاییکه باعث شگفتی می شود ممکن  است دلیل  بربی تربیتی بچه ها فرض شود گاهی  مرااز نوشتن باز میدارد.

کلمات جدیدی که کیانا یاد گرفته (بمیری وزهر مار است ).چند روز قبل که به خونه همسایه (اقای شاهی) رفته بود به خانم شاهی گفته بود بمیری وقتی اقای شاهی گفته بود اگر بمیرد من تنهایی نمی توانم غذا بپزم کیانا گفته :کاری ندارد شب برو پارک و یک خانم مربی پیدا کن!(هر خانمی که مقنعه بزند خانم مربی است).

شبی سحر جون برای اینکه کورش را بخواباند خانمی را فرستاد پایین به محض رسیدن گفت بریم بخوابیم چون مشغول کار بودم قرار شد روی کاناپه بخوابد تا قصهء جدید بگویم خلاضه انچه می دانستم گفتم ولی نخوابیدوشروع کرد روی مبل بالا وپایین پریدن چند بار تذکر دادم ولی موثر واقع نشد وبالاخره افتاد  دردش آمد ولی غرورش اجازه گریه کردن نداد گفتم دیگه برو خونتون چون به حرفم گوش نکردی؟ کمی مکث کرد وبا بغض گفت :ایشالله تو بمیری واین خونه مال من بشه تعجبتعجبالله اکبر از این بچه ها اگر قدیمیها بودند می گفتند:این حرف بچه نیست کاشکی بودند ومی دیدند که پدر مادر ها باید ازبچه ها یاد بگیرند.خلاصه من که خودمو کنترل کرده بودم به محض رفتن کیانا با صدای بلند خندیدم.

واما کورش عزیزم که مظلوم واقع شده وبا اینکه کتک می خورد ولی طاقت دوری کیانا را ندارد.



 
کیانا بهتر از همه!!!!
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤  

چند شب پیش کیانا امد وطبق معمول از در ودیوار بالا می رفت وبه بشقابهای نصب شده به دیوار دست می زد برای منصرف کردنش گفتم اینها را نگه داشتم که بزرگ شدید به شما وکورش و نارگل و نگار یکی بدهم کمی فکر کرد وگفت :به من باید دوتا بدهی !تعجب

جمعه قبل نوشین وشمیم امده بودند .شب وقتی بچه ها خوابیدند رفتند صبح کیانا آمد ویکراست به اتاق خوابشان رفت وقتی فهمید رفته اند منو مقصر دانست وگفت پس من هم روی فرشت جیش می کنم واقعا هم اینکار را کرد همیشه مقصر مادرها هستند.نیشخندنیشخند

  • کورش عزیز هم بسیار شیرین شده و مقصود خودشو با کلمات شکسته واشاره بیان می کندامشب که مامانشان برای کاری تهران رفته بود از مهد پیشم امدند ارام با خودش بازی کرد در اخر هم بی صدا یک بالش برداشت و خوابید.خوشمزهخوشمزه


 
 
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦  

چند شب قبل کیانا امد وگفت امشب با شما می خوابم.و چون خسته بود روی مبل دراز کشید چیزی نگذشت که صدای امیر وسحر از راهرو شنیده شد خود را به خواب زد وگفت:به بابام بگو کیانا خوابیده وسنگین است کمرت درد می گیرد بالا نبرش.دلقکدلقک

فردای انروز چند دوست مهمانم بودند ونوه دوستم مهتاب هم آمد .ما دوتا زیرپایی در خانه داریم که روی یکی از انها مهتاب نشسته بود کیانا به محض ورود مهتاب را کنار زد وخودش روی ان نشست.واو را زد مهتاب هم با پا چند ضربه به کیانا زد که کیانا از رو نرفت وسنگرش را حفظ کرد.دراین موقع من زیر پایی دیگر را برای مهتاب آوردم که کیانا خانم انرا هم زیر پایش قرار داد.خندهخندهخندهونتیجه اینکه فرشته جون مهتاب را که گریه می کرد به خانه برد.



 
← صفحه بعد